برنده ها و بازنده ها

برنده ها و بازنده ها

مسابقه شنایی در دهکده ای  ترتیب داده شده بود و جوانان دهکده و از جمله چند تا از شاگردان پیر عارفی هم در این مسابقه شرکت کرده بودند.جمعیت زیادی اطراف دریاچه نزدیک دهکده جمع شده و منتظر شروع مسابقه بودند. یکی از شاگردان پیر عارف که اندام ورزیده داشت و شناگر ماهری بود قبل از شروع مسابقه خطاب به استاد و بقیه شاگردان گفت:«من شناگر ماهری هستم.اما شرایط مسابقه سخت و عرض دریاچه زیاد است و با توجه به سردی اب دریاچه فکر نکنم بتوانم زیاد جلو بروم.»

یکی دیگر از شاگردان که پسر زبر و زرنگ و لاغر اندامی بود بلند شد و گفت:«چون در ورودی مدرسه  قهوه ای رنگ است من حتما در این مسابقه برنده می شوم! »

 همه با صدای بلند به این دلیل بی معنای شاگرد دوم خندیدند.  مسابقه شروع شد. شاگرد ماهر طبق پیش بینی خودش  بعد ازچند دقیقه شنا کم آورد و مجبور شد  دوباره به ساحل برگردد اما شاگرد زرنگ  با جسارت و تلاش فراوان موفق شد  با اختلاف زیاد  نفر اول شود.

 یکی از حاضران با تعجب از استاد دلیل  این پیروزی را پرسید:

استاد لبخند زنان جواب داد:«برنده ها همان بازنده هایی هستند که زیاد قیدها و محدودیت های عقل ملاحظه کار را جدی نمی گیرند و از نظر بقیه کم دارند.بازنده ها هم همان برنده هایی هستندکه عقل سخت گریبانشان را گرفته است و نمی گذارد بی ملاحظگی کنند و دست به خطر بزنند.برنده مسابقه  دلیل برنده شدنش را همان اول مسابقه  به همه گفت. او گفت چون در ورودی مدرسه  قهوه ای است پس او برنده  می شود و شما به دلیل او خندیدید .تفاوت شما با او  که برنده شد  هم همین است که او برای پیروز شدن مثل شما دنبال دلیل قانع کننده  نمی گردد و قبل از  یافتن دلیل ، قانع است که برنده می شود.»

 

هیچ مانعی را باور نکن

هیچ مانعی را باور نکن

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد.او می خواست مزرعه اش را برای کشت سیب زمینی شخم بزند اما این کار برای او  سخت بود.تنها پسرش که می توانست  به او کمک کند ، در زندان بود .پیرمرد نامه ای برای  پسرش نوشت  و وضعیت را برای او توضیح داد:

 پسر عزیزم  من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست  سیب زمینی بکارم.من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، مادرت  همیشه زمان کاشت  محصول  را دوست  داشت، من برای کار در مزرعه پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی  مزرعه را برای من شخم می زدی/

دوستدار تو پدر

پیرمرد در جواب این تلگراف را دریافت کرد :پدر  به خاطر خدا  مزرعه را شخم نزن من آنجا اسلحه  پنهان کرده ام.

صبح روز بعد 12 نفر از ماموران اف.بی.ای و افسران  پلیس محلی آمدند  و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .پیرمرد بهت زده نامه دیگری برای پسرش نوشت  و ماجرا را شرح داد.پسرش پاسخ داد: پدر  برو و سیب زمینی هایت را بکار، این  بهترین کاری بود که می توانستم از اینجا برایت انجام بدهم.

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد .اگر شما از اعماق قلبتان  تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام دهید. مانع ذهن است، نه اینکه شما یا یک فرد در جای خاصی هستید!

نقل از وبلاگ موفقیت

دست نوشته شهید احمدرضا احدی

دست نوشته شهید احمد رضا احدی

رتبه اول کنکور سال 1364،ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می توانداین معادله را حل کند؟چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ کسی می داند جنگ یعنی سوختن،یعنی آتش، یعنی گریز به هر جا، به هر جا که اینجا نباشد،یعنی اضطراب که کودکم کجاست، و جوانم چه می کند،دخترم چه شد. به راستی ما کجای این سوال ها وجواب ها قرار گرفته ایم؟؟ کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد باخبر است؟ آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند. کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده؟ کشته شده  و در آنجا  دفن گردیده؟ چه کسی است که معنی این جمله را درک کند: نبرد تن و تانک؟ اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟ چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟

متن کامل را در ادامه متن بخوانید...

ادامه نوشته

نامت بزرگ است، اکبر

نامت ،تکرار جاودانه مهر است،در هجامه های مکرر درد . نامت به گل می ماند؛زیبایی......سکوت.....و پرپر شدن. نامت به شادمانی می ماند؛ علی ! حتی در میان هجوم نیزه و تیر و.....بی کسی . نامت بزرگ است؛ یک بزرگ آرام؛یک بزرگ بی انتها که ساحل را  می شود در زلالی دریای چشمانت یافت......نامت بزرگ است ؛"اکبر"!

نامت به تشنگی می رسد...؛ درست وقتی که از لبان خشکیده پدر ، آب طلب می کنی و مولای تشنگان، نام بلندت را در صفحه  اول تشنگان، سرخ  می نویسد و از آنجاست که با تشنگی،خویشاوند می شوی....می سوزی....  وآنگاه در تاریخ، جاودانگی را حک می کنی.

 نمی دانم چرا همیشه نامت پس از تشنگی می آید؟؟کسی که خویشاوند نزدیک زلالی است....از خانواده دریاست....چرا تشنه به کوثر می رسد؟ تشنگی چرا؟!

....و پدر هم تشنه است؛ حتی تشنه تر از گریه های پیچیده در خیمه، حتی تشنه تر از غیرت متلاطم شمشیر عمو،حتی تشنه تر از تو......

برو، برو پسرم! و چه نزدیک است سیراب شدنت ؛ آن هم از دست زیباترین مخلوق هستی ، از دست جدت،محمد(ص)!برو پسرم!