کربلا منتظر ماست بیا تا برویم

سلام دوستان

به توفیق الهی زیارت شش امام معصوم و حضرت عباس و ... ( صلوات ا... اجمعین ) نصیبم شد که به فضلش نصیب همه شما عاشقان شود .

اما چون بار اولم بود بر من خرده نگیرید که چقدر ذوق زده است به این نکات دقت کنید .

ادامه نوشته

خاطره ای از آیت الله موحدی کرمانی

خاطره ای از آیت الله موحدی کرمانی

نماز شب

تابستان سال 1377 توفیق حضور در سومین دوره طرح ولایت رو داشتم، من به همراه مصطفی ناصری تنها کسایی بودیم که از دانشگاهمون تو این دوره شرکت داشتیم (چقدر دلم برا مصطفی تنگ شده، کاش می شد دوباره ببینمش)؛

هر روز عصر بعد از اتمام کلاس ها جلسه داشتیم یک روز در میون علامه مصباح یزدی و آیت الله موحدی کرمانی که اون موقع نماینده مقام معظم رهبری در سپاه بودند، برامون صحبت می کردن، آقای مصباح پیرامون مسایل سیاسی و آیت الله موحدی کرمانی کلاس اخلاق، واقعا جلسات پرباری بودند؛

یکی از جلسات اخلاق آیت الله موحدی کرمانی، اختصاص به نماز شب داشت؛ جوری از قضا شدن نماز شب حرف می زد که تموم وجود آدم می لرزید؛ هیچ وقت یادم نمی ره، جملش تقریبا قریب به این مضمون بود که:

چقدر بدبخته آدم، که وقتی از خواب بلند بشه،

ببینه دارن اذان صبح رو می گن و نماز شبش قضا شده

اما حالا ما تو این گیر و دار دنیا زدگی، چقدر خوشحال می شیم و چقدر احساس خوشبختی داریم که از خواب بلند بشیم و ببینیم که هنوز آفتاب طلوع نکرده، نماز شب و اذان صبح بیدار شدن که بماند، البته خودم رو عرض می کنم و امثال خودم رو

امیدوارم که خداوند توفیق لذت مناجات با خودش رو به هممون عنایت کنه.

خاطره از فرنگ

خاطره از فرنگ

یکی دوبار بار رفته ام در مراسم نماز جمعه دانشجویان مرکز تحقیقاتی که در آن هستم شرکت کرده ام. امام جماعت هم یکی از دانشجویان  بسیار مومن مصری است.

تا حالا شده اما جماعتتون آستین کوتاه بپوشه و انگلیسی خطبه بخونه؟!!

بچه هایی که می آیند شاید از ده بیست کشور دنیا باشند و اغلب سنی اند.  یکی دوبار که رفته ام بدون مهر نماز می خوانم البته امام جماعت هم معمولا حدیثی از یکی از ائمه خودمون می گوید.

واقعا حضور در میان قشر فهمیده اهل تسنن دیدگاه انسان را نسبت به برخی مسائل عوض می کند. واقعا کسانی که بر  طبل اختلاف می کوبند چقدر نفهمند.  چقدر جالب است برادرانه در کنار هم زیستن.

تجربه بسیار لذت بخشی است.

گاها اشک در چشمان انسان حلقه می زند: خدایا وضعیت مسلمانان را روز به روز بهتر کن

ایستگاه صلواتی و خاطره خفن

ایستگاه صلواتی

سلام به برو بچ(تا آخرش بخونید چون می خوام به عنوان عیدی یه خاطره خفن براتون بگم که فقط من و مصطفی ناصری ازش باخبریم و بعد از چهارده سال برملاش می کنم)  

اول از همه :

 تولد مهدی فاطمه مبارک

و اما بعد:

دیدم حاج حسین برا تولد آقا، ایستگاه صلواتی در سبک اصفهانی زده و گفته شیرینی زیاد بر ندارید، به همین خاطر گفتم ما هم بیایم ایستگاه صلواتی بزنیم اما به سبک خودمون، آقا هر چی می خواید بردارید:

 

میوه هم هست، بفرمایید:

 

و اما خاطره، ادامه مطلب رو بخونید:

ادامه نوشته

شیهو عبدالسلام

 شیهو عبدالسلام

در این مطلب کوتاه قصد بیان خاطره جالبی از دیار کفر دارم

در مرکز تحقیقاتی عبدالسلام در ایتالیا با جوانی آشنا شده ام به نام شیهو عبدالسلام که اهل نیجریه است. او در اینجا محقق فوق دکتری است و دکتری اش در دانشگاه کمبریج بوده است. شیهو شیعه است. البته از نوع واقعی اش. نه مثل امثال من شیعه الکی. از اون شیعیان عشق ایرانه که جدیدا از ایران زن هم گرفته 

جوانی بسیار مومن و خوش اخلاق که شاید نمونه اش را بتوان در آدم های جنگ پیدا کرد. خلاصه یک حزب اللهی به تمام معنا   

مدتی هم ایران بوده و در قم درس طلبگی خوانده، همین باعث شده بتواند فارسی هم صحبت کند.

خودش می گفت ماجرای زن گرفتنش داستان داره و کمک امام رضا بوده

قراره یه روز بریم رو سرش خراب بشیم

عزت الله سحابي 2

  عزت الله سحابي ۲

۱- از اينكه با تاخير دارم ادامه مطلب رو مينويسم بسيار پوزش مي طلبم . گرفتاريها و تعلقات به دنيا زياد شده !! روز دوشنبه صبح صفحه رو باز كردم كه بنويسم و امروز شنبه ( ۵ روز بعد )  دارم ادامه ميدم !

۲- از همه بزرگواران و دوستان عزيزي كه جوياي احوال حقير بودن صميمانه تشكر مي كنم و براي همشون آرزوي عاقبت به خيري مي كنم .

۳- تا اونجايي گفتم كه سحابي وارد دانشگاه شد و نتونست سخنراني كنه . جلسه بهم ريخت و مقداري زد و خورد صورت گرفت .

۴- فرداي اون روز دانشجويان حزب اللهي و مسلمان دانشگاه در بيانيه اي ضمن تشريح واقعه ، نسبت به شرايطي كه متوليان دانشگاه باعث ايجادش شده بودند ، اعلام نارضايتي كردند . در اين بيانيه ، پنهان شدن سحابي درون حلقه دختران دانشجو به داستان كشف عورت عمر و عاص در مواجهه با شمشير حضرت علي ( ع‌)  تشبيه شده بود . اين تشبيه به مذاق دوستان انجمني خوش نيومده بود و يكي از ايشان مرتبا مي گفت به " اورت " !!! ما توهين شده است . ناگفته نماند در وي‍ژه نامه طنزي كه به همين مناسبت از طرف نشريه ديده بيدار منتشر شد كلي اين اشتباه دست آويز خنده نويسندگان قرار گرفت  .

۴- فرداي اون روز ( سه شنبه صبح ) كه وارد دانشگاه شديم ، با صحنه كفن پوش بودن تعدادي از اعضاء انجمن مواجه شديم . تحصنشون جلوي ساختمانهاي يك و دو باعث شد تا كلاسها تعطيل بشه . عده اي از دانشجويان هم به اونا پيوستند .

۵- تشكيل جلسه داديم . بنا بر اين شد كه سياست سكوت و عدم دخالت از طرف بسيج دانشجويي در دستور كار قرار بگيره . اين كار هم توجيه روانشناسي داشت و هم توجيه سياسي! اگر چه با تهيه يك دستگاه ضبط صوت كوچك كار ضبط انجام ميشد . مسئوليت اين كار به عهده مصطفي ناصري عزيز بود . ( يادش بخير . خيلي زحمت كشيد . البته به تيپ و قيافش هم ميومد  !!‌ ) بچه ها هم كه در صحنه حضور داشتن .

۶- جاتون خالي ! اونا فحش ميدادن و ما هم فحش مي‌خورديدم . البته ضبط هم ميكرديم . فضا جوري شده بود كه هر كي از راه ميرسيد هر چي دلش مي‌خواست مي‌گفت .

۷- خود انجمنيها هم معتقد بودن كه بسيج عامل بهم ريختگي نبوده اما مدام از لباس شخصيها صحبت ميكردند .

۷- تو يكي از صحنه ها كه من تازه وارد دانشگاه شده بودم ، رفتم اون گوشه آخر ايستادم و ضمن شنيدن فرمايشات يكي از سخنرانان لبخندي هم از روي تمسخر بر لب داشتم . اين كار من باعث شد تا سخنران اعصابش بهم بريزه و جملات به ياد ماندي ( كه تا سالها تكيه كلام بچه ها بود ) با اين عنوان بگه : سيد داود ! بخند تو ظفرمندي . تو پيروزي ...!

۸- تحصن تا غروب ادامه داشت . شب توي خونه تيمي  تشكيل جلسه داديم . با مرور حوادث اون روز كلي با هم خنديديم . اما واقعيتش اين بود كه ادامه كار رو به صلاح نميدونستيم . نظرهاي مختلفي براي جمع كردن اوضاع ارائه ميشد . رو كردم به بچه ها و گفتم كه تو يك دقيقه قضيه رو جمعش مي‌كنيم . گوشي رو برداشتم و تماس گرفتم با بچه هاي بالا ...!! . گفتم تا فردا ظهر اگه تحصن جمع شد كه هيچي اگه جمع نشد ، تو دانشگاه جوي خون برپا ميشه . مسئوليت همه اتفاقات هم متوجه شما و هيات رييسه دانشگاه است . اين تنها گفته من پشت تلفن بود . هر چي مخاطب من مي‌گفت سيد داود از شما بعيده . شما كه هميشه آروم و خونسرد بودين ، من با جديت گفتم كه همينه و لاغير . من دارم نيروهام رو مسلح مي كنم . و قطع كردم . بعدش هم با بچه ها كلي خنديديم . به دوستان گفتم كه مطمئن باشيد ديگه تمام شد .

۹- بعدها مدير كل اطلاعات وقت در جلسه اي به من گفت كه كارشناس موضوع شب به من زنگ زد و گفت كه اوضاع دانشگاه بحراني است و حتي بچه هاي بسيج هم خونشون به جوش اومده و به احتمال زياد فردا اتفاقات ناخوشايندي در دانشگاه اتفاق خواهد افتاد . لازمه كه جلوي ادامه تحصن گرفته بشه . و ما هم با جديت از رييس دانشگاه خواستيم كه فردا قضيه رو جمع كنه .

۱۰- به همين دليل صبح چهارشنبه ، رييس وقت دانشگاه به همراه معاون دانشجويي ايشان حضور پيدا كردند و با هر مشقتي بود ( كه البته كلي به ايشان توهين شد ) قضيه رو جمع و جورش كردند .

۱۱- يادش بخير تو همين روز آخر سيروس عطايي تو يه صحنه خيلي داغ كرد و نزديك بود يه حال اساسي از چند تاييشون بگيره كه بچه ها جلوش رو گرفتن . 

۱۲- دو روز فرصت داشتيم تا مدارك رو جمع آوري كنيم و عليه هتاكان و تشويش كنندگان اذهان عمومي در داگاه طرح دعوي كنيم . هيچ وقت فراموش نمي‌كنم كه بعضي از دوستان چقدر زحمت كشيدند ( رضا غفوري ، مصطفي ناصري ، مسلم زارعي ، يعقوب نعيمي كه خيلي دلم براش تنگ شده و خبري ازش ندارم ، حسين كاظمي ، رضا اسماعيلي و خيلي ديگه از دوستان كه تا صبح نشستند و نوار پياده كردند . ) تهيه مدارك و طرح شكايت براي طرفهاي مقابل ما يك شوك بود . غافلگيري كامل . 

۱۳-از ميان اونها ، به دلايل متعدد فقط از ۴ نفر شكايت كرديم .  فكر مي كنم نيازي به نوشتن ادامه مسايل پيش آمده نباشه . فقط ذكر اين نكته خالي از لطف نيست كه وساطتهاي سياسي و فشارهاي بيرون از دانشگاه شروع شد . اما كارساز نشد و ما رضايت نداديم . آخرين حربه اونها اين بود كه كميته انضباطي به بهانه واهي و با عنوان " توهين به شورايعالي انقلاب فرهنگي " براي من حكم دو ترم اخراجي بزنه . در حاليكه خودم عضو اين كميته بودم و اصلا دعوت نشدم . نه به عنوان عضو و نه به عنوان متهم !!! پرونده را هم كه ديدم هيچ مدرك يا سندي دال بر تخلف من و بيان توهين وجود نداشت . بعدا چند بار مرحوم دكتر عسكريان - رييس وقت دانشگاه - مستقيم و غير مستقيم به من گفتند كه اين يك معامله است . رضايت بده تا حكممان را پس بگيريم .

۱۴- من هم كه مثل حالا محافظه كار نبودم !!! به هيچ وجه كوتاه نيومده و پيغام دادم تا آخرش هستيم . هر چه حريف سخت تر ، مبارزه شيرين تر . لازم نيست جزييات رو بيشتر مطرح كنم اما همين تخلف كميته انضباطي رو تبديل كرديم به يك فرصت . آنچنان در تنگنا قرارشون داديم كه نگو و نپرس . با ميني بوس رفتيم  تهران ، د فتر نهاد رهبري در دانشگاهها . ( چقدر خاطره از همين سفر دارم كه بگم )  عليهشون تو شورايعالي انقلاب فرهنگي شكايت كرديم . تو نشريات زديم و... نتيجه : وزير دستور اكيد پيگيري صادر كرد . نماينده رهبري در دانشگاهها و دكتر غفوري فرد بازرس شورايعالي انقلاب فرهنگي دستور بررسي و اعلام نتيجه صادر كردند . فضا عليهشون تنگ شد . حاج آقاي ليالي (‌ دفتر نهاد دانشگاه ) از طرف رييس دانشگاه پيام آورد كه يك درخواست عفو و گذشت بنويس تا راي كميته عوض بشه ( به اين هم راضي شدند !) اما گفتم زير بار نميرم و نمي‌نويسم . نهايتا اينكه نه از شكايتمون صرفنظر كرديم و نه اونا تونستن راي ناحق كميته انضباطي رو اجرا كنند .

۱۵- بچه هايي كه حالا تو بسيج بالاخص بسيج دانشجويي فعاليت مي كنند بايد قدر اين لحظات رو بدونن. چقدر ما تحت فشار بوديم . چقدر اذيت ميشديم . اگر چه از دل همين سختيها بود كه ناب ترين و بهترين نيروها پرورش داده ميشد . و تو اين شرايط بود كه به جرات مي‌توان گفت كم نظيرترين تشكل بسيجي يعني بسيج شهيد ميثمي دانشگاه ياسوج ايجاد شد . به قول يكي از فرماندهان سپاه : من  چند سال تو جبهه بودم اما در مدتي كه در ميان بچه هاي بسيج دانشگاه ياسوج هستم تازه فهميدم كه بسيجي بودن چه معنا و مفهومي داره "

۱۶- ياد و خاطره يكايك بچهه ها هميشه تو قلبمه . خيلي دوستون دارم .

عزت الله سحابی- دانشگاه یاسوج - سال 1378

چند روز پيش خبر فوت عزت الله سحابي رو در خبرگزاريها خوندم . يادم به ماجراي سال ۷۸ افتاد   :

۱- طرح انجمن اسلامي براي دعوت از مرحوم سحابي در شوراي فرهنگي مطرح شد . بعد از چند ساعت بحث و با پافشاري بسيج دانشجويي بر اين كه شرايط سخنراني مهيا نيست ، اين طرح راي نياورد .

۲- روز يكشنبه صبح در كمال ناباوري ، تبليغات مراسم سخنراني آقاي عزت الله سحابي براي روز دوشنبه عصر را در دانشگاه ديديم .( رضا غفوري من رو كه ديد تيكه انداخت و  گفت : عزت مزيد !! . خود نامردش يادشه )

۳- رايزنيهاي جدي ما براي لغو جلسه با متوليان امر ( در دانشگاه و خارج از دانشگاه ) شروع شد . تحليل ما هم اين بود كه مصوبه شوراي فرهنگي را ندارد ، شرايط دانشگاه براي اين برنامه مساعد نيست و از طرفي با توجه به خط فكري جريان غير قانوني ملي - مذهبي ها اساسا اين كار محل اشكال است .

۴- عليرغم پيگيريهاي فراوان ما و قول مساعدت همان متولياني كه اشاره شد ! آمدن سحابي قطعي شد .

۵- همان شب در خونه دانشجويي ( بخوانيد "  خونه تيمي !!" ) جلسه گرفتيم . بعد از مباحثه فراوان تصميم بر اين شد كه چند كار انجام شود :

  • باز هم تلاش كنيم  كه آمدن سحابي لغو شود . اما اگر آمد ، در امنيت و آرامش كامل صحبت كند و برود . چرا كه قطعا حرف جديدي براي گفتن ندارد . و از آنجاييكه آعضاء اين گروهك بيشتر از سخنراني ، محتاج غوغاسالاري و مظلوم نمايي هستند  وجود آرامش به ضرر آنهاست .
  • با توجه به پيش بيني وجود فضايي ملتهب قرار بر اين شد كه من در دفتر بسيج بمانم . مثنوي در محوطه دانشگاه و يكي ديگر از بچه ها ( يادم رفته كي بود ) در سالن مستقر و اوضاع را كنترل و هدايت كنند . 

۶- روز دوشنبه فرا رسيد . از ظهر بچه هاي بسيج همه در دانشگاه جمع بوديم . سحابي با يك ساعت تاخير آمد . "  او با يك پاترول آمد " . نرسيده به در سالن همه چيز به هم ريخت . به ناچار من اومدم تو محوطه و مثنوي رفت تو سالن . بقيه مطلب رو هم كه دوستان يادشونه .... .

۷- تمام تلاش ما اين بود كه جو آروم بشه اما نشد . اما خود اعضاء انجمن اسلامي با رها تاكيد داشتند كه در زد و خوردها بسيج نقشي نداشت .

۸- در محوطه كه بودم با اجازه شما داد مفصلي روي سر معاون فرهنگي وقت كشيدم ( شرح ماوقع مكتوم مي ماند  !! )

۹- دخترهاي دانشجو سحابي رو احاطه كردند تا آسيبي نبيند . ( بعدا كلي روي همين قضيه مسايلي پيش اومد كه تا مدتها باعث خنده محافلمون بود . در بندهاي بعدي مفصلي ميگم چي بود ) .

۱۰- يكي از دانشجويان ( كه بعدا كفن پوش همين ماجرا بود !) خودش رو به حالت غش زد و روي دست بچه ها از پله هاي سالن تا محوطه آورده شد . من كه متوجه شيطنتش شدم به عمد داد زدم كيف پولش نيفته . آقاي بيهوش شده يكدفعه چشمش رو باز كرد و دست كرد تو جيبش ببينه كيفش هست يا نه ؟ بعدش هم تو محوطه از دست حاملين بار افتاد توي جوي آب ...؟

۱۱- دعواها كه رو به اتمام بود رفتم خونه تيمي . ديدم خادمي مثل هميشه بالش در بغل ! (ببخش احمد جان )  خوابيده . بيدارش كردم و ماجرا را براش توضيح دادم كه منجر به انجام كار جالبي توسط احمد شد .

۱۲- ادامه اين ماجرا رو در قسمت بعدي ميگم .

۱۳ - تا اينجا هر كي مطلب يا خاطره اي  راجع به اين موضوع داره در قسمت نظرها ، ارائه كنه .

۱۴- محبت يكايكتون هنوز هم تو قلبم زنده و جاريه . خيلي دوستون دارم .  

« جهاد اقتصادی » به روش آندرانیک

از وبلاگ یکی از همسنگران حتما بخوانید ارزش داره  ضرر نمی کنید...

« جهاد اقتصادی » به روش آندرانیک

همسایه مان است؛ ۲ خانه آن طرف تر. کجا؟ در محله مجیدیه که بخش جنوبی اش، اقلیت نشین است. نه اینکه در «مجیدیه جنوبی» همه همسایه ها ارمنی باشند. ارمنی هم دارد. یک کوچه کم و یک کوچه زیاد… اما برویم سر وقت همسایه مان جناب آندرانیک که ۶۵ سالش است و تازگی ها با عصا راه می رود. آدم خوبی است. اهل محل تصدیق می کنند که تا به حال آزاری از خودش و خانواده اش ندیده اند. انصافا همسایه بسازی اند. آرام و سر به زیر و مردم دار.

ادامه مطلب...

ادامه نوشته