حیات طیبه ...


کانال کمیل ...


در اين کانال بيش از 250 نفر بر اثر تشنگي شهيد شده اند

 شادي روحشون صلوات

 الّلهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ

به‌ خدا گفتم‎ نامردي اگر شهيدم‌ كني!

به‌خداگفتم‎نامردي اگرشهيدم‌كني!
زيردوشكاي‌عراقي مجبورم كردند جوك‌ بگويم

مگر كسي كه خاطراتش را در  800 صفحه (آن هم با فونت ريز!) منتشر كرده است هنوز حرف نزده‌اي دارد؟ بقيه را نمي دانم اما حميد داوودآبادي حتما دارد. يك ساعتي در دفتر سايت ساجد مهمانش بوديم و گفتيم و شنيديم. داوودآبادي بي تعارف و خيلي صميمانه گفت كه از خدا خواسته شهيد نشود تا چيزهايي را كه ديده است روايت كند. مي گفت حالا كه به سايت و وبلاگ و كتاب‌هايم نگاه مي‌كنم انگار خدا مي گويد بيا، شهيدت نكردم، حالا ببينم چه مي كني. مهمان دومين «باشگاه چانه زني» رجا نيوز خيلي دوست داشتني بود. تا از نزديك نبينيدش باور نمي‌كنيد!

 

چرا شهيد نشديد؟

...

متن کامل را در ادامه مطلب بخوانید...

ادامه نوشته

بلند آسمان جایگاه من است - ۳

بلند آسمان جایگاه من است - ۳

"چتر"

آتش نه تنها راكت صندلي را فعال كرده بود بلكه چترنجات و حتي پشت كاپشن حسین را سوزانده بود. درنتيجه علاوه بر دود خروجي از انتهاي راكت، دود ناشي از سوختن چتر و كاپشن نيز كاملا قابل مشاهده بود. صندلي در نقطه اوج پرتاب از حسين جدا شد اما چتري وجود نداشت تا باز شود و فرود آرام صورت گيرد.  اين قهرمان از ارتفاع بالا بدون چتر با سر به زمين برخورد كرد و به شهادت رسيد.

 

شهید حسین روزی طلب

ادامه دارد ...


مطالب قبلی :

* بلند آسمان جایگاه من است - 1

* بلند آسمان جایگاه من است - 2

راز انگشت و انگشتری که سالم مانده بود


در منطقه عملیاتی «والفجر4» پیکر شهیدی را پیدا کردیم که تمام بدنش اسکلت شده بود اما یکی از انگشتانش که در آن انگشتر بود، کاملاً سالم مانده بود، وقتی خاک‌های روى عقیق انگشتر او را پاک کردیم، دیدیم روى آن نوشته شده بود «حسین جانم».

 یکی از اعضای گروه تفحص شهدا روایت کرده است: چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.
 
اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود. 
 
خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
 
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».

بلند آسمان جایگاه من است - 2

بلند آسمان جایگاه من است - 2

گردان شناسایی

بخش نخست

شاید تاحالا این عکس را دیده باشید؟

 میدانیدکجاست؟

مطلب کامل را در ادامه متن بخوانید...

ادامه نوشته

پانزده مرداد سال شصت و شش

  پانزده مرداد سال شصت و شش

  هواپيما پس از انهدام تاسيسات دشمن با يك چرخش از منطقه دور شد .جنگنده پيروزمندانه اسمان را درمي نورديد . در نگاه عباس كوههاي بلند وجنگلهاي سرسبز بودند . در راديو به كمكي گفت :

اقاي نادري پايين را نگاه كن درست مثل بهشت مي ماند.

سپس اهي كشيد وگفت:

خدا لعنتشون كنه كه اين بهشت را به جهنم تبديل كرده اند.

ناگهان صداي انفجاري همه چيز را دگرگون كرد . احساس كرد كه به دور خانه خدا در حال طواف است و به همين خاطر با صداي ارامي گفت :

اللهم لبيك .لبيك لاشريك لك لبيك .......

واخرين حرف ناتمام ماند.

  دادپي يكي از خلبانان اعزامي به سفر حج ..... مي گويد كه عاشقان كعبه در حال طواف بودند.صداي اذان در فضا پيچيد. ناگهان در جاي خود ميخكوب شدم و باچشماني شگفت زده عباس را ديدم كه احرام بسته . سراسيمه صف زايران را شكافتم  تا خود را به او برسانم ولي هر چه گشتم  او را نيافتم .

  تيمسار نادري مدتي پس ازمورد هدف قرار گرفتن جنگنده به هر قيمتي به پايگاه رساند ودر نقطه پاياني باند جنگنده را نشاند . سرگرد بالا زاده اولين نفر با سرعت از جنگنده بالا رفت و ماتم زده بر سر خود كوبيد وگفت : عباس داخل كابين است . شيون و غوغايي بر پا شد و لحظاتي بعد در لحظه اذان ظهر پيكر عباس در حال تشيع و انتقال به پايگاه بود . 

با شهدا

دیروز از هر چه بود گذشتیم امروز از هر چه بودیم گذشتیم . آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا در پناه میز . دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود . جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد . آنجا درب اتاقمان می نوشتیم یا حسین فرماندهی از آن توست الان       می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید .

الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم .بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم و آزادمان کن تا اسیر نگردیم.

( قسمتی از وصیتنامه سردار شهید شوشتری)

عمارها آمدند ...

به بهانه تشییع پیکرهای پاک شهدای دفاع مقدس در این روزها

 

به امام بگویید بیاید. اینجا چیزی که زیاد است دست و بازوی رزمندگان شهید است. گرم کن بازار بوسه را ای روح خدا. دستی تکان بده برای تابوت­ ها. عمارها برگشته­ اند. بروید بیت رهبری و آقا را صدا کنید. بیت رهبری خانه­ ای است که پلاکش بر گردن همین شهداست. بروید به آقا بگویید عمارها برگشته­ اند و شنیدند «این عمار» را. مالک اشتر علی همین شهدا هستند و عمار همین سردار هور است راه دوری نروید

چه خوب شد آمدی برادر! شانه­ هایم تنگ شده بود برای تابوت تو که درون حجم کوچکش چهار تکه استخوان نیست، مساحت کل کشور است. برادر عمار چه خوب شد آمدی! دست تفحص درد نکند. کاش یکی هم ما را بیرون بکشد از زیر خاک. آنکه مرده است ماییم و چه خوش خیالیم ما که گمان می­ کنیم تابوت شما روی دوش ماست. دو دست بریده تابوت تو را دارد می­ برد به بهشت و من دارم حضور ماه بنی هاشم را در کوچه بنی انقلاب احساس می­کنم...

جانباز ربذه نشین

جانباز ربذه نشین

سلام به همه دوستان

حتما با نام "جانباز ربذه نشین" آشنا هستید، اسمش رو در نظراتی که برای مطالب وبلاگمون می ذاشتن باید دیده باشید؛ نام اصلی ایشون حاج "احمد فرهنگ" هست و از جانبازهای دفاع مقدس هستند؛ متاسفانه حالشون خوب نیست و در بیمارستان بستری هستند، براش دعا کنید.

در این مدتی که کار وبلاگ نویسی رو شروع کردم و به وبلاگ ایشون سر می زدم واقعا می دیدم که چقدر در حد توان خودشون برای مطرح شدن و حل مشکلات عزیزان دوران جنگ، جانبازان و ایثارگران، مادران و پدران شهدا و ... تلاش می کنن؛ برای سلامتی شون حتما دعا کنید.

در ضمن اگه خواستید به وبلاگ ایشون سر بزنید، لینکش تو قسمت وب گاه های مفید وبلاگ خودمون هستش.

6410

۶۴۱۰

این عدد بیانگر تعداد روز های اسارت یک خلبان جوان ایرانی است که در ۲۷ شهریور ۵۹ بعد از مورد اصابت قرار گرفتن جنگنده خود، به عنوان اولین خلبان ایرانی به اسارت در آمد و ۱۸ سال از بهترین روزهای عمرش رادر بدترین شرایط در اسارت گذراند و ۱۶ سال مفقودالاثر بود.

روزی که رفت یک زن ۱۸ ساله و بچه ۸ ماهه داشت . همسرش با وجود اینکه ۱۶ سال از سرنوشت او بی خبر بود اما به انتظار نشست. روزی که آامد پسرش دانشجوی دندانپزشکی بود.

در صورتی که مایل بودید، کتاب خاطراتش به نام"۶۴۱۰"، که قبل از سفر به دیار باقی به نگارش در آمده، بخوانید.

بلند آسمان جایگاه من است - 1

بلند آسمان جایگاه من است - 1

البته جایگاه من که این مطالب رو می نویسم نه ها، جایگاه اون ها که بلند آسمان جایگاهشونه؛

 کیا ؟

اونایی که خیلی وقت ها سوار برمرکب آهنین بال، توآسمون با خدای خودشون خلوت کردند و رفتند؛

بقیه در ادامه متن...

ادامه نوشته

ای شهید! ای آن که بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای...

بسم رب الشهدا

از دیشب تا حالا خیلی دلم گرفته بود، همش دوست داشتم گریزی بزنم به جبهه و جنگ؛ از امروز صبح تا حالا هم، چند سری تو سایت ها و وبلاگ های مختلف چشمم خورده بود به تصاویر شهید کاظمی؛ دیگه خیلی دلم پر کشید؛

گفتم هرجوری شده باید امروز فضای وبلاگ و دلم رو شهدایی کنم؛ تا اینکه به طور اتفاقی تو یکی از وبلاگ ها چشمم خورد به صحبت های آقا که بعد از شهادت شهید کاظمی،  در مورد ایشون داشته؛ مثل همیشه زیبا ... : 

"دو هفته پیش این شهید آمد پیش من، گفت كه دو تا  درخواست از شما دارم، یكی اینكه دعا كنید من رو سفید بشم، دوم اینكه دعا کنید من شهید بشم.

من گفتم: كه شماها واقعا هم حیفه كه بمیرید، شماها كه این روزگارهای مهم رو گذروندید، نباید بمیرید، شما همتون باید شهید بشید.ولیكن حالا زوده، كشور به شما خیلی احتیاج داره، نظام به شما احتیاج داره.

بعد گفتم: اون روزی كه خبر شهید صیاد رو به من دادند، من گفتم صیاد شایسته شهادت بود، حقش بود، حیف بود صیاد بمیره. وقتی اینو گفتم چشماش پر اشك شد، گفت انشا الله خبر منم بهتون بدند.

فاصله بین مرگ و زندگی فاصله بسیار كوتاهی ست، یك لحظه ست. ما سرگرم زندگی هستیم و غافلیم از حركتی كه همه  دارند می كنند به سمت لقا الله، همه هم خدا را ملاقات می كنند. هر كسی یه جور، بغضی ها واقعا روسفید خدا را ملاقات می كنند. احمد كاظمی حتما از این قبیله، این برادران حتما از این قبیلند، اینها زحمت كشیده اند.

باید سعی مان این باشد كه روسفید خدا را ملاقات كنیم. از حالا تا یه لحظه دیگه، هیچ نمی دونیم كه ما از این مرز عبور خواهیم كرد یا نه. احتمال داره كه همین یك ساعت دیگه، یك روزه دیگه نوبت ما هم برسه كه از این مرز عبور كنیم. از خدا بخواهیم كه مرگ ما مرگی باشه كه خود اون مرگ هم مایه رو سفیدیه ما بشه."

"ای شهید! ای آن که بر کرانه ازلی و ابدی وجود برنشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان این عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش ... "

( شهید آوینی) 

قسمت بود امروز یادی کنیم از شهید کاظمی، خدایا شکر ...

یا علی

شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد

شهيدي كه مزارش را به همه نشان داد

غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! هرچي سروصدا كرد هيچ كس محلش نگذاشت. وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري.

 خاطره‌اي كه خواهيد خواند به شهيدي مربوط مي‌شود كه از توانايي گفتن و شنيدن بي‌بهره بود. شهيد عبدالمطلب اكبري كسي بود كه قبل از شهادتش قبرش را نشان هم رزمانش مي‌دهد. اين شهيد بزرگوار چندين وصيت نامه نوشته است كه يكي از آنها را ما در ذيل اين مطلب قرار داده‌ايم. شهيد عبدالمطلب اكبري سرانجام در تاريخ 65/12/4 به شهادت رسيد:

 « پنچ دقيقه قبل از اينكه برم يك نفر اومد كنارم نشست و گفت: آقا يه خاطره برات تعريف كنم؟

گفتم: بفرمائيد!

عكسي به من نشون داد، يه پسر نوزده - بيست ساله‌اي بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اكبري» ست، اين بنده خدا زمان جنگ مكانيك بود و در ضمن ناشنوا هم بود.

عبدالمطلب يك پسر عمويش هم به نام «غلامرضا اكبري» داشت كه شهيد شده.‌ غلامرضا كه شهيد شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون كر و لالي خودش با ما حرف مي‌زد، ما هم گفتيم: چي مي‌گي بابا؟! محلش نذاشتيم، هرچي سر و صدا كرد هيچ كس محلش نذاشت.

وقتي ديد ما نمي‌فهميم، بغل دست قبر اين شهيد با انگشتش يه دونه چارچوب قبر كشيد و رويش نوشت: شهيد عبدالمطلب اكبري. بعد به ما نگاه كرد و گفت: ‌نگاه كنيد! خنديد، ما هم خنديديم. گفتيم حتما شوخيش گرفته، ديد همه ما داريم مي‌خنديم، طفلك هيچي نگفت؛ يه نگاهي به سنگ قبر كرد و با دست، نوشته‌اش را پاك كرد. سپس سرش را پائين انداخت و آروم رفت...

فردايش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه‌ عبدالمطلب رو آوردند و دقيقاً توي همين جايي كه با انگشت كشيده بود خاكش كردند.»

*آنچه در ادامه اين مطلب خواهيد خواند وصيت نامه كوتاه شهيد عبدالمطلب اكبري است كه نوشته:

" بسم الله الرحمن الرحيم
يك عمر هرچي گفتم به من مي‌خنديدند، يك عمر هرچي مي‌خواستم به مردم محبت كنم فكر كردند من آدم نيستم و مسخره‌ام كردند، يك عمر هرچي جدي گفتم شوخي گرفتند، يك عمر كسي رو نداشتم باهاش حرف بزنم ، خيلي تنها بودم.
اما مردم! حالا كه ما رفتيم بدونيد، هر روز با آقام حرف مي‌زدم و آقا بهم گفت: "تو شهيد مي‌شي. جاي قبرم رو هم بهم نشون داد. اين را هم گفتم اما باور نكرديد! "

همت

سلام

به طور اتفاقی با وبلاگ راهیان نور آشنا شدم؛ تو آخرین مطلبش دو بیت شعر نوشته شده بود که خیلی به دلم نشست؛ اونقدر که به صورت یه پست اختصاصی میارمش:

بيـا باز هم ياد لشکرکنيم
بيـا ياد مردي دلاور کنيم
بگوئيم ما(حاج همت ) که بود
امير سپاه محمد که بود

یا علی