و اما خاطره:

سال اول دانشجویی یعنی سال 1376 فعالیت های بسیج تازه شروع شده بود و هر هفته چهارشنبه شب ها تو یکی از خوابگاه های دانشجویی، بچه های بسیج جمع می شدن و مراسم زیارت عاشورا برگزار می شد. بعد از اتمام زیارت عاشورا، از بچه ها معمولا با کیک فنجونی و آب میوه پذیرایی می شد. تا اینجا هیچ مشکلی نیست.

یکی از این هفته ها قرار شده بود که مراسم تو خوابگاه ما، یعنی خوابگاهی که من، مصطفی ناصری و سه تا از بچه های دیگه -که عضو بسیج نبودن- بودیم، برگزار بشه، تا اینجا هم مشکلی نیست.

خلاصه طبق روال عصرش رفتیم کیک فنجونی خریدیم و آوردیم گذاشتیم تو آشپزخونه، مشکل از اینجا شروع میشه

آشپزخونه ما تا دلتون بخواد سوسک داشت در سایزهای مختلف و مدل های مختلف؛ برو خط بعدی:

آقا خوندن زیارت که تموم شد ما رفتیم برا آوردن پذیرایی؛ چشمتون روز بد نبینه، همین که در جعبه رو باز کردیم دیدیم سوسکه که داره می لوله تو کیک فنجونی ها؛ حالا خودتون فکرش رو بکنید:

ساعت نه و نیم شب

همه مغازه ها بسته

ما (بچه های هاج و واج مونده خوابگاه)

جعبه کیک فنجونی پر از سوسک

بچه های هیاتی منتظر کیک فنجونی

چکار باید می کردیم؟ شما بودید چکار می کردید؟

در اون وانفسای معرکه تصمیم بر این گرفته شد که کیک ها رو یکی یکی از تو جعبه دربیاریم، سوسک هاش رو بتکونیم، فوتشون هم بکنیم، بذاریم سرجاشون، برو خط بعدی:

خلاصه سوسک ها خارج شدن، کیک ها فوت شدن  و با سلام و صلوات جعبه کیک های سوسک زده فوت شده رو بردیم تو جمع

ملت هم با به به گفتن و دستت درد نکنه  گفتن کیک ها رو ور می داشتن و چون زیاد گرفته بودیم بعضا تا سه تا هم خوردن، تازه آب میوه هم پشت بندش می خوردن، ما هم فقط نگاه می کردیم و خداخدا می کردیم بروبچ چیزیشون نشه و البته خودمون یه دونه هم نخوردیم.

خلاصه الان که چهارده سال گذشته و بچه ها هیچی شون نشده این خاطره رو، رو کردم

هم حلال کنید (البته اون هایی که از این کیک ها خوردن) و هم حتما نظر بدین 

راستی این دو هفته که نبودم، رفته بودم مشهد، دعاتون کردم اساسی

یا علی