ایستگاه صلواتی و خاطره خفن
و اما خاطره
:
سال اول دانشجویی یعنی سال 1376 فعالیت های بسیج تازه شروع شده بود
و هر هفته چهارشنبه شب ها تو یکی از خوابگاه های دانشجویی، بچه های بسیج جمع می شدن
و مراسم زیارت عاشورا برگزار می شد
. بعد از اتمام زیارت عاشورا، از بچه ها معمولا با کیک فنجونی و آب میوه پذیرایی می شد
. تا اینجا هیچ مشکلی نیست.
یکی از این هفته ها قرار شده بود که مراسم تو خوابگاه ما، یعنی خوابگاهی که من، مصطفی ناصری و سه تا از بچه های دیگه -که عضو بسیج نبودن- بودیم، برگزار بشه، تا اینجا هم مشکلی نیست.
خلاصه طبق روال عصرش رفتیم کیک فنجونی خریدیم
و آوردیم گذاشتیم تو آشپزخونه، مشکل از اینجا شروع میشه![]()
آشپزخونه ما تا دلتون بخواد سوسک داشت
در سایزهای مختلف و مدل های مختلف
؛ برو خط بعدی:
آقا خوندن زیارت که تموم شد
ما رفتیم برا آوردن پذیرایی
؛ چشمتون روز بد نبینه، همین که در جعبه رو باز کردیم دیدیم سوسکه که داره می لوله تو کیک فنجونی ها
؛ حالا خودتون فکرش رو بکنید:
ساعت نه و نیم شب ![]()
همه مغازه ها بسته ![]()
ما (بچه های هاج و واج مونده خوابگاه)![]()
جعبه کیک فنجونی پر از سوسک![]()
بچه های هیاتی منتظر کیک فنجونی![]()
چکار باید می کردیم
؟ شما بودید چکار می کردید
؟
در اون وانفسای معرکه تصمیم بر این گرفته شد که کیک ها رو یکی یکی از تو جعبه دربیاریم، سوسک هاش رو بتکونیم
، فوتشون هم بکنیم
، بذاریم سرجاشون، برو خط بعدی:
خلاصه سوسک ها خارج شدن
، کیک ها فوت شدن
و با سلام و صلوات جعبه کیک های سوسک زده فوت شده رو بردیم تو جمع![]()
ملت هم با به به گفتن
و دستت درد نکنه
گفتن کیک ها رو ور می داشتن و چون زیاد گرفته بودیم بعضا تا سه تا هم خوردن
، تازه آب میوه هم پشت بندش می خوردن![]()
، ما هم فقط نگاه می کردیم و خداخدا می کردیم
بروبچ چیزیشون نشه و البته خودمون یه دونه هم نخوردیم
.
خلاصه الان که چهارده سال گذشته و بچه ها هیچی شون نشده این خاطره رو، رو کردم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هم حلال کنید (البته اون هایی که از این کیک ها خوردن) و هم حتما نظر بدین
راستی این دو هفته که نبودم، رفته بودم مشهد، دعاتون کردم اساسی![]()
یا علی