ناگهان چه قدر زود...
به مناسبت 8 آبان سالگرد پرواز همیشگی قیصر امین پور
از قول حجت الاسلام اشراقي -پدر همسر قیصر- نقل شده است که وقتي عقد قيصر و خانمش را خواندند، بانگ اذان ظهر طنين انداز شد. قيصر از سر سفره عقد بلند شد و رفت تا نمازش را بخواند و بعد تذکر دادند: «از کساني استعانت بجوييم و بخواهيم که قيصر را مدد کنند که خودشان مرد الهي باشند!» وقتی قیصر برگشت، آقای اشراقی به او گفت: «ما افتخار میکنیم شما كه اینقدر مقید و مذهبی هستید، داماد ما بشوید.»

وقتی خدا دختری به او بخشید، نامش را به نشانهی استجابت دعایش، «آیه» گذاشت.
در دانشکدهی ادبیات و به گفته خودش در روزگاری که همه خود را به نحوی به او نشان میدادند، عاشق متفاوت بودن "زیبا اشراقی" میشود و با او ازدواج میکند. قیصر شعر زیر را در همان دوران برای همسرش میسراید:
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من وآسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازهی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم: تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد هم آواز با ما:
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
لبخند تو خلاصهی خوبیهاست
لختی بخند، خندهی گل زیباست
پیشانیت تنفس یک صبح است
صبحی که انتــــهای شب یلداست
در چشمت از حضور کبوترهـا
هر لحظه مثل صحن حرم غوغاست
رنگین کــمان عشق اهورایــی
از پشت شیشهی دل تـــــو پیــداست
فریاد تـــو تــلاطم یک طوفان
آرامشت تلاوت یک دریـــــاست
با ما بدون فاصلــه صحبت کن
ای آن که ارتفاع تـو دور از ماست
یادش گرامی ، روحش شاد ....