آقازاده اي كه به جاي خارج رفتن، ماند و شهيد شد

 


در ناز و نعمت زندگی کردن و دست کشیدناز همه آن لذت های دنیایی کار همه کس نیست به جز افرادی که چشم سر را بسته و چشم دل را بر خوبیهای جاودانه باز کرده بود. شهید سید سعید پور جندقی  یکی از همان عارفانی است که در جبهه به این مقام رسیده است.

از اون آقا زاده ها نبود که به خاطر سوء استفاده از موقعیت شغلی آقا جون، پولدار شده باشه. پدرش کشاورز زحمتکشی بود که از راه حلال و از دل زمین ثروت حلالی به دست آورده و بعد از مرگش سعید وارث هکتارها زمین مرغوب و ثروت قابل اعتنایی شده بود و می‌توانست مثل برادرانش در بهترین دانشگاه های دنیا ادامه تحصیل دهد. یک برادرش فرانسه درس می خواند و یکی دیگر ساکن آلمان بود.

زمانی که داشتن پیکان یعنی داشتن بهترین ماشین، آقا سعید «بی ام و» داشت اما با یک موتور داغون به مسجد می آمد تا نمازش را به جماعت بخواند.

یک روز به او گفتم: چرا با ماشین به مسجد نمی آیی؟

گفت: چطور ماشین شخصی سوار شوم در حالی‌که خیلی ها با دوچرخه یا پای پیاده و از راه طولانی به مسجد می آیند.

یک شب مهمانشان بودم. آخر شب مادرش دو دست رختخواب شیک و تمیز برایمان پهن کرد. مادر که رفت سعید بلافاصله رختخوابش را جمع کرد و پوتین هایش را گذاشت زیر سرش و همان جا روی فرش خوابید.

گفتم: مطمئنی موجی نشدی؟

لبخندی زد و گفت: اگر در رختخواب نرم بخوابم لذت آن اجازه حضور در جبهه را از من می گیرد.

سید سعید درس خوان، زیبا و پولدار بود. اهل نماز شب و زیارت عاشورا بود.

دیپلم را که گرفت با آنکه بهترین رشته دانشگاه، قبول می شد یکسره به دانشگاه جبهه رفت . مدت‌ها جنگید و آخرین مسولیتش جانشین تدارکات لشکر ثارالله بود.

مرداد ماه سال 62 ازدواج کرد. فردای روز عروسی، دقیقا فردای روز عروسی اش به جبهه رفت تا در عملیات والفجر 3 (آزاد سازی مهران) شرکت کند و یک هفته بعد پیکر غرق به خونش را آوردند. سید سعید پور جندقی در سن بیست سالگی به شهادت رسید. (منبع: خبرگزاري فارس)



3. زيارت اهل قبور/ فاتحه اي نثار آيت الله بهاءالديني

عيادت امام زمان(عج) از مرجعي كه به توصیه رهبر انقلاب عمل کرد

در زمان رياست جمهوري آیت الله خامنه ای، آقا با آقاي بهاءالديني (ره) ارتباطي نداشتند. آقاي فاطمي‌نيا رابط آشنايي شدند و رابطه آقا و آقاي‌ بهاءالديني خيلي نزديك شد .بعد از رهبري مقام معظم رهبری، آقاي بهاءالديني کسالتی پیدا کرده بودند و بيمارستان هم نمي‌رفتند .آقای خامنه‌ای به آقای فاطمی‌نیا گفته بودند که به آقای بهاءالدینی بفرمایید که حتماً دکتر بروند.

بالاخره به آقاي بهاءالديني گفتند كه آقا گفتند شما حتماً بيمارستان برويد.

خلاصه به خاطر دستور آقا، ایشان می‌آیند تهران بیمارستان خاتم و مدتی بستری می شوند برای معالجه .

اين را آقاي صديقي مي‌گفت، مي‌گفت من رفتم عيادت‌شان و به آقاي بهاءالديني گفتم آقا حالتان بعد از عمل چه طور است؟

آیت الله بهاءالديني گفتند: الحمد لله! الحمد لله! ما به حرف اين سيد(آیت الله خامنه‌ای) گوش كرديم، آمديم بيمارستان، آقا (امام زمان) آمد ملاقات ما.

*

شهيد صيادشيرازي نقل ميكرد كه بعد ازعمليات كربلاي 4 كه شكست سنگيني خورديم من كه خيلي ازنظر روحي به هم ريخته بودم باخودم گفتم كه بروم محضرآيت الله بهاءالديني وكسب روحيه كنم و برگردم. بدون اينكه به كسي چيزي بگويم به راننده ام گفتم كه پاشو بريم! گفت كجا؟ تا وقتي كه به درب خانه آيت الله بهاءالديني رسيديم به او نگفتم كجا ميرويم. وقتي درزدم (ساعت 2 شب كه حتي وقت نمازشب هم نبود) ديدم ايشان بالباس كاملا آماده در را بازكردند وقتي رفتم تو ديدم كه بساط چايي و ميوه هم آماده شده. خيلي تعجب كردم. پرسيدم آقا مهمان داريد؟ ايشان دستش را به طرف من درازكردند و فرمودند بله مهمان دارم! والحمدالله رسيد.

شهیدان غلامحسین افشردی، مصطفی ردانی پور، حسین خرازی و مجید بقایی  در محضر مرحوم آیت الله بهاءالدینی

*

«شبي در حسينيه آيت‌الله سيد رضا بهاءالديني‌ (از علماي بزرگوار) نشسته بودم. ناگاه فردي با ظاهري آراسته، قيافه‌اي مرتب که شخصيتي آبرومند از خود نشان مي‌داد وارد شد و در گوشه‌اي نشست.

لحظاتي بيش از ورود آن مرد نگذشته بود که ناگاه آيت‌الله بهاء‌الديني اشاره‌اي فرمودند و من به حضورشان شتافتم.

امر کردند که فلان مبلغ به اين شخص بدهيد. بنده هم اطاعت کردم. آهسته کنار او نشستم و شروع به سلام و احوالپرسي کرده، طوري که متوجه نشود و ديگران هم مشاهده نکنند، پول را در جيب او گذاشتم.

نماز تمام شد و او از حسينيه خارج شد. پس از چندي معلوم شد که وي در شهر خود توانايي مالي داشته، اما در مسافرت بي‌پول شده، ولي براي حفظ آبرو و شخصيت خود توان اظهار فقر و بي‌پولي نداشته است.

___20101028_1439021929.jpg

 

آیت الله بهاءالدینی و حاج آقا دولابی


 
4. نقل محفل/ داستانكي از مصطفي انصافي

قنادی شادی

از خانه بیرون می‌آیم و در را می‌بندم. مهمان‌ها منتظر کیک تولدند. به آهستگی خودم را به انتهای کوچه می‌رسانم. می‌گویند کیک‌های قنادی شادی حرف ندارد. سوار تاکسی می‌شوم. دیروز با مینو سفارش کیک هفت‌طبقه داده‌ایم.

- کی می‌خواد هفت‌طبقه کیک بخوره؟

- می‌خوام تولد یک سالگی دخترم سنگین و رنگین برگزار شه.

- فکر نمی‌کنی هفت‌طبقه زیادی سنگین و رنگینه؟

- تو به فکر جیبت‌ای یا می‌خوای با من جروبحث کنی؟

از تاکسی پیاده می‌شوم. نگران سنگینی وزن و خرج کیک‌ام. از خیابان عبور می‌کنم و به قنادی می‌رسم. قنادی بسته است. روی کرکره پارچه‌ی سیاهی نصب شده است: به علت فوت پدرم مغازه تعطیل است.



5. يك فنجان شعر/ شعري از عليرضا قزوه براي مسلمانان ميانمار

برادر دوقلوي خانم كلينتون

میانمار

هنوز مستعمره است

و آتش تهیه‌ این جنایت

هنوز از انگلستان و واشنگتن تدارک می‌شود

همیشه پای یک زن در میان است

زنی که از قاهره به تل آویو می‌رود

از تل آویو به کابل

و هر شب نقشه‌ کشتار را تدارک می‌بیند

فعالان صلح جهانی

برایش کف می‌زنند

پسر علی‌اف خوابش را می‌بیند

و شاه عربستان عکسش را کنار اجدادش گذاشته است

او همه جا می‌رود

اعراب شکم گنده از بوی ادوکلنش زبانشان بند می‌آید

میانمار هنوز مستعمره است

5بعلاوه یک سکوت می‌کند

کشتارها ادامه دارد

مردی شبیه چنگیز و هلاکو

تین سین

آتش پرستی فاشیست که قبل از همه

بودا را آتش زد

مردی از تار و پود خوک و شراب

با قلبی از لجن و کثافت

برادر دوقلوی زنی که موی بلوند دارد

و آمده است جهان را به هم بریزد

که حالم از شعار دموکراسی‌اش به هم می‌خورد

تین سین برادر دو قلوی خانم کلینتون است

خوش خدمتی‌اش را

با کشتار مسلمانان تمام کرد

حال آن که بودا به صلح می‌اندیشد

بودا تعلیم آرامش است و دوستی

تین سین اما نواده‌ هلاکوست

پسر غیر شرعی هیتلر است

اگر می‌دانستم به سانچی نمی‌رفتم

مجسمه بودا نمی‌خریدم

چرا که بودا و کریشنا در این کشتار

سکوت کرده‌اند و

بودای خوابیده در قفسه

انگار قصد بیدار شدن ندارد!


6. يه حبه قند/ طنزي درباره گراني

واژه نامه نوين گراني

قیمت: بر اساس یک تعریف کلاسیک، متغیری است که ارزش اشیاء را نشان می دهد. اما در عصر حاضر چنین تعریف می شود: «متغیری است که نشان می‌دهد عشق فروشنده تا چه حد کش می‌آید».

پول: چرک کف دست، بلکه چرک کف پا! هر روز بی‌ارزش‌تر از دیروز. در گذشته می‌شد با آن چیزهایی خرید ولی این روزها می‌شود با آن فوقش یک چیزکی خرید.

جیب: اقامتگاه شپش. محل برگزاری مسابقات جهانی ژیمناستیک شپش‌ها.

غول: غول گرانی، نوعی جانور که بدنش پوشیده از پر است و تخم می‌گذارد. در کتابهای قدیمی از آن با نام مرغ یاد شده است.

صف: توالی چند نفر آدم که قصد مشترکی دارند ولی تعداد محدودی از آنها موفق به نیل به مقصود می‌شوند. یکی از مراحل ثابت تهیه کالا در عصر حاضر.

انصاف: یکی از خصوصیات قهرمانان افسانه‌ای. در افسانه توشیشان یکی از شخصیت‌ها چنین ویژگی جالبی دارد. گویند شاعر شعر «دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست» را بعد از خروج از یک بقالی سروده است!

نهاده‌های دامی: مظنونین همیشگی. همان نقشی که خلبان فوت شده در چرایی سوانح هوایی دارد، در بحث گرانی‌ها بعهده نهاده‌های دامی است. متغیری که با افزایش قیمت آن، قیمت میلگرد، هندزفری موبایل و پوشک بچه نیز بالا می‌رود.

سخنگوی اقتصادی: بی‌ربط‌ترین آدم به موضوع گرانی. بر اساس آمار موجود، وزیر ورزش و جوانان بیش از او درباره دلایل گرانی و راههای مقابله با آن سخن گفته است. اخبار پشت پرده از تفویض اختیارات او به آقای جوانفکر خبر می‌دهند.

دلال: از بازوان اقتصادی خُرزوخان. کسی که همه می‌دانند هست اما کسی نمی‌داند دقیقا کیست. ایضاً کسی که سالهاست باید با او برخورد شود. آخرین بار در حال خندیدن به ریش مردم دیده شده است.